مرتضی امامی:

شجاعت و دلیری شهید هاشمی وصف ناپذیر بود

گاهی اوقات بعضی از رزمنده ها به دلیل خستگی زیاد یا شهادت دوستانشان روحیه شان را از دست می دادند و از خطوط مقدم به هتل کاورانسرا می رفتند تا از آنجا به خانه و کاشانه خود باز گردند، اما با سخنرانی های شیوا و دلنشین آقا سید مجتبی در هتل کاروانسرا از رفتن پشیمان می شدند و دوباره به جبهه های جنگ بر می گشتند.
کد خبر: ۲۶۹۲۵
تاریخ انتشار: ۱۲ شهريور ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۴ - 03September 2014

شجاعت و دلیری شهید هاشمی وصف ناپذیر بود

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس، نقش یگانه فداییان اسلام در آغازین روزهای جنگ و تلاشهای شهید هاشمی برای سازماندهی گروههای پارتیزانی و مقابله کارآمد با دشمن از جمله مقوله هایی است که کمتر بدان پرداخته شده است. این گفتگوی جذاب، سرشار از نکات مهمی درباره ویژگیهای اخلاقی و مدیریتی شهید هاشمی.

هنگامی که به یاد شهید هاشمی می افتید، نخستین حسی که در دل شما پدید می آید چیست؟
 
بسم رب الشهدا والصدیقین. در ابتدا باید بگویم که تمام صحبتهای من استنباطم از مطالب است و اگر کم و کاستی مشاهده کردید، آن را از من ببینید نه از واقعیت امر. یکی از بزرگترین افتخارات زندگی من این است که در دوران جنگ تحت فرماندهی آقا سید مجتبی هاشمی جنگیدم. از طرفی خدا را شکر می کنم که شهید هاشمی به مقام رفیع شهادت نائل شد، چون هر کسی لیاقت رسیدن به این مقام را ندارد. از سوی دیگر متاسفم که ایشان به صورت فیزیکی درکنار ما نیستند؛ اگر چه حضور آقا سید مجتبی را از لحاظ روحانی همیشه در کنار خود حس می کنم و در بعضی مواقع به خوابم می آید و مرا در مسائل زندگی راهنمایی می کند.

آیا شما نسبتی با شهیدان امامی در فداییان اسلام دارید؟
 
بله. سید حسین امامی (عموی من) و پدرم هر دو از فداییان اسلام بودند. پدرم در سال 1324، احمد کسروی ملعون را در کاخ دادگستری از پای درآورد. از طرفی چهار سال پس از آن ماجرا عمویم عبدالحسین هژیر را که بالاترین مقام اجرایی و وزیر دربار بود، از بین برد. در پی این ماجرا فوراً انتخابات آن دوره باطل شد و آیت الله کاشانی همراه با عده ای از مبارزان از عراق راهی ایران شد .در همان اثنا دشمنان عمویم را به شهادت رساندند.
فداییان اسلام گروه کوچک و در عین حال قدرتمندی بود و افراد زیادی بعد از پیروزی انقلاب به این گروه پیوستند. مرحوم پدرم قبل از انقلاب دست مرا در دست مرحوم احرار گذاشت. ایشان راننده بود و حدود 195 سانتی قد داشت و یکی از مبارزان سیاسی آن زمان بود. پدرم پول زیادی را در زمینه سیاست خرج می کرد و اکثر مبارزان قدیمی ایشان را می شناسند. آن زمان هر کسی که می خواست افتخار آفرین باشد، به گروه فداییان اسلام می پیوست. در آن روزها اتفاقات زیادی می افتاد. مدتی در کمیته استقبال از حضرت امام فعالیت می کردم.
آن زمان آقا سید مجتبی هاشمی وآقای رستمی از فرماندهان کمیته بودند. کمیته مرکزی منطقه 9 و مرکز پیشاهنگ و اتاق بی سیم در ضلع جنوبی پارک شهر خیابان بهشت قرار داشت. من مدتی در باشگاه افسران مشغول خدمت شدم، اما در دوران فعالیت بنی صدر، باشگاه افسران را از ما خواستند، ما هم در مقابلشان ایستادیم، تا جایی که به خاطر دارم شهید بهشتی به ما گفت که حضرت امام فرموده اند: «باشگاه را بدهید تا غائله ختم شود» بعد از این ماجرا به ستاد واقع در میدان فردوسی منتقل شدیم. لازم به ذکر است که در آن روزها مسئله ریاست و معاونت برای هیچ کس مهم نبود و کوچک و بزرگ در تکاپو بودند تا باری از دوش جامعه برداشته شود.

آقا سید مجتبی مدتی در کردستان بود و بعد هم به مناطق جنگی جنوب کشور رفت. آیا در طول این مدت همچنان به کمیته وابسته بود یا از آن جدا شد؟
 
آن روزها مانند حالا افراد از جانب تیپ یا لشکری معین به ماموریت اعزام نمی شدند. به خاطر دارم فرمانده کمیته مرکزی آقای کنی حکم کلی صادر و اعلام می کرد که هر کسی که می تواند نیرو جمع آوری کند و به مناطق جنگی برود. درآن زمان من یکی از نماینده های تام الاختیار آقای خلخالی در ارومیه بودم. آقا سید مجتبی هم در پاوه بود. همانطور که می دانید میدان فردوسی و دانشگاه از نقاط استراتژیک تهران و مرکز حضور منافقین و درگیریهای دانشگاه بودند. به همین دلیل کمیته فردوسی و کمیته ششم منطقه 9 که در ضلع شمالی خیابان فلسطین واقع شده بود، جزو فعالترین ستادها به شمار می آمد. کمیته فردوسی علاوه بر اعضای رسمی نیروی افتخاری هم داشت. افراد زیادی از کردستان و سایر مناطق تهران 10 و 11 به عنوان نیروی افتخاری با ما همکاری داشتند. آقای اکبر کریمی، محمد کریمی و علی کریمی که در بازار فرش کار می کردند و همچنین محمد علی هرسین از جمله افرادی بودند که به عنوان نیروی مردمی در کمیته فعالیت داشتند. همه این عزیزان دلشان برای انقلاب می تپید. آن روزها سپاه و بسیج قدرت چندانی نداشتند و در شهرها کمیته ها قوی ترین تشکل به شمار می آمدند.

فداییان اسلام چه نقشی در جنگ داشتند؟
 
در روزهای آغازین جنگ فداییان اسلام مهمترین قطبی بودند که نیروهای مردمی از هر قشری جذب و سازماندهی می کردند. آغوش فداییان اسلام به روی نیروها و رزمندگان باز بود و در پذیرش افراد گزینشی عمل نمی کرد. داوطلبان حضور در جبهه از هر قشری، ریش و سبیل دار یا یقه چاک به این گروه می پیوستند. ممکن بود یک نفر با یقه باز و تفکرات خاص خودش وارد گروه شود. اما بعد از مدتی با تاثیر پذیری از سایرین تفکرات و حتی ظاهرش تغییر می کرد. آقا سید مجتبی مثل یک آهن ربا نیروهای مردمی را به سمت فداییان اسلام جذب می کرد. همانطور که می دانید براده های آهن بعد از جدا شدن از آهنربا تا مدتی خاصیتشان را حفظ می کنند. گروه فداییان اسلام هم اینگونه بودند.

چه شد که شما به این جمع پیوستید؟
 
در آن میان با آقای خلخالی مشکلاتی پیدا کردیم. فوراً با آقا سید مجتبی، سید محمود صندوق چی و سایر دوستان به گفتگو نشستیم و تصمیم گرفتیم تا به جای عبارت فداییان اسلام از عبارت فداییان اسلام و رهبری روی مهرمان استفاده کنیم. در پی این تصمیم از سید احمد آقا خمینی در تهران استعلام گرفتیم. اتفاقاً امام در غروب همان روز ضمن مصاحبه ای فرمودند: «همه ما مردم ایران فداییان اسلام هستیم» خلاصه با این حرکت مانع از شیطنتها و سوء استفاده برخی از افراد شدیم. پس از مدتی به تدریج سپاه و بسیج قدرت گرفتند. بالاترین سرمایه هر کس جان اوست و در دوران جنگ تقدیم کردن جان در راه میهن مهمترین مسئله است و سایر مسائل از فرعیاتند. اگر به هر دلیلی اشتباهی از کسی سر بزند باید با ملایمت و عطوفت آن شخص را متوجه اشتباهش کرد. برخی کج خلقیها و بدرفتاریها باعث شد تا در حق سید مجتبی و بچه های فداییان اسلام بی محبتی شود.

از ابتکارات آقا سید مجتبی و برخوردشان با دوستان و دشمنان برایمان بگویید.
 
تمامی شهدای هشت سال دفاع مقدس شجاع بودند. در این میان شجاعت، دلیری و نترسی آقای هاشمی وصف ناپذیر بود. طوری که زبان از بیان آن عاجز بود. من بارها و بارها به چشم خود دیدم که فرماندهان کلاه کج نیروی دریایی نزد آقا سیدمجتبی می آمدند و می گفتند: «آقای هاشمی ما فرماندهی شما را قبول داریم» چندین بار فرماندهان تکاور نیروی دریایی تحت فرماندهی آقا سید مجتبی در میدان مین روبروی پل 12و ایستگاه 7 عملیات انجام دادند. این درحالی بود که فرماندهان نیروی دریایی در دوره نظامی سخت و پیشرفته ای آموزش دیده بودند. آن زمان حملات به صورت کلاسیک اجرا نمی شد و جنگها نامنظم بودند. منظورم از جنگهای نامنظم جنگهایی نیست که هر کسی هر کاری بخواهد طی عملیات انجام دهد. جنگهای نامنظم نوعی جنگ کلاسیک بسته بودند که بسیار منظم تر از جنگهای کلاسیک ارتش انجام می شدند. در دوران محاصره آبادان فاصله ما با نیروهای عراقی حدود ششصد هفتصد متر بود، تا جایی که وقتی بلند حرف می زدیم صدای یکدیگر را می شنیدیم و به راحتی می توانستیم عراقی ها را از آن فاصله ببینیم.

در ماجرای حصر آبادان جبهه شما درکدام منطقه قرار داشت؟
 
ما در میدان تیر جلوتر از ذوالفقاریه مستقر بودیم و سرهنگ کهتر و نیروهایش یکی از فرماندهان تیپ 77 خراسان، حدود سه چهار کیلومتر عقبتر از ما مستقر شده بودند. همانطور که گفتم جنگها نامنظم بودند. آقا سید مجتبی قبل از اجرای هر عملیاتی به من و سایر رزمنده ها می گفت: «ما قرار است فردا یا پس فردا به دشمن حمله کنیم» فوراً مقدمات کار فراهم می شد. مهمات و امکانات دشمن قابل مقایسه با تجهیزات ما نبود. آنها مجهز به دوشکا، کالیبر50، انواع توپ و موشک، خمپاره 60 و کاتیوشا بودند. ما قبل از هر عملیات خاکریزهای کوچک دو نفره ای می کندیم تا اگر رزمنده ها زخمی شدند یا خواستند مرحله به مرحله در خط حرکت کنند، بتوانند در خاکریزها پناه بگیرند. از طرفی خاکریزها مانع از اصابت گلوله به رزمنده ها می شد. چون گلوله بعد از اصابت به خاک سرد می شود. یک روز من همراه با یکی از فرماندهان کلاه قرمز نیروی دریایی آقا سید مجتبی و مرحوم قاسم رضایی در خط بودم. اتفاقاً آن روز دست آقای هاشمی مجروح شده بود. از طرفی دشمن منطقه را با دوشکا به آتش کشیده بود. به خاطر تمامی شرایط پیش آمده رزمنده ها دائماً از آقا سید مجتبی می پرسیدند که پایان کار چه خواهد شد؟ در همین اثنا آقا سید مجتبی را باوجود اینکه عراقی ها در فاصله 300 متری ما بودند، کلاه سبزش را برداشت و به هوا بلند کرد و رو به دشمن فریاد زد: «اگر مردید این کلاه را نشانه بگیرید». این درحالی بود که دشمن دائماً به سمت ما شلیک می کرد و ما صدای گلوله را که از کنار گوشمان رد می شد می شنیدیم. ما اگر می خواستیم به شلیک گلوله های دشمن فکر کنیم، تمام بچه ها کشته می شدند. اما به واسطه لطف خدا و امدادهای غیبی اکثر گلوله ها از بیخ گوشمان رد می شدند و آسیبی به ما نمی رسید.
همانطور که امام راحل فرمودند: «در جنگ امدادهای الهی و دست فرشتگان به رزمنده ها یاری رسانده است.» شاید این حرفها به نظر نسل سوم و چهارم خیالبافی باشد، اما ما تمامی این مسائل را به چشم دیدیم و با تمام وجود این شگفتیها را حس کردیم. آقا سید مجتبی بدون هیچ ترس و واهمه ای در روشنایی روز بیرون از خاکریزی به سمت دشمن حرکت می کرد .ایشان در حین حرکت مشتشان را گره کردند و با صدای بلند می خواندند: «کار صدام تمام است. خمینی امام است. استقلال و آزادی آخرین پیام است.» بچه ها با دیدن این صحنه روحیه مضاعفی گرفتند و یا علی گفتند و به سمت دشمن پیشروی کردند. نیروهای عراقی وقتی دیدند رزمندگان ما بدون هیچ واهمه ای پیشروی می کنند، به شدت به وحشت افتادند و ترس تمام وجودشان را فرا گرفت .تمامی این خاطرات مبین شجاعت بی حد و حصر آقا سید مجتبی است. آن روزها کسی از ما پشتیبانی نمی کرد. از نظر مهمات و اسلحه در مضیقه بودیم. از طرفی هم اگر ارتش مهماتی در اختیار داشت، به خاطر حضور بنی صدر به ما تجهیزاتی نمی دادند. با وجود این توانستیم سه بار جاده ماهشهر- شادگان را از دشمن بگیریم و دو بار هم یکی دو شب جاده را نگاه داشتیم. اما از آنجا که هیچ نیرویی ما را پشتیبانی نمی کرد ناچار شدیم دوباره به میدان تیر که 700 الی 800 متر عقبتر از جاده بود برگردیم.

اگر خاطره ای از حضور لوتی هایی مثل شاهرخ ضرغام در جبهه به یاد دارید برایمان بگویید.
 
در دوران جنگ لوتی هایی مانند شاهرخ ضرغام و بچه های نارمک، سی، چهل نفری از محله های تهران جمع می شدند و به جبهه میآمدند. آن روزها رزمنده ای به نام صادق ویسه (تا جایی که می دانم در حال حاضر در نارمک چلوکبابی دارد) از داش مشتیهای تهران بود. صادق لباس عربی به تن می کرد و بالای خاکریز می رفت و عربی می رقصید. از طرفی هم دست و پا شکسته به زبان عربی صحبت می کرد. همه این کارها باعث شادی رزمنده ها می شد. زرمنده ای به نام حسین زاده که موهای فرفری داشت و قد بلند و لاغر بود، کارهای جالبی می کرد. به خاطر دارم کلاه کج سیاهی بر سر می گذاشت و بچه ها همیشه با او شوخی می کردند. به او تک تیرانداز می گفتند. به هر جا که می رفت سروصدای زیادی به راه می انداخت و شروع به تیراندازی می کرد. با دیدن کارهایش ابتدا خیال کردم از ستون پنجم است، اما بعد از مدتی فهمیدم که اخلاقش همین است و خلقیات خاص خودش را دارد. هر وقت که می خواستیم به عقب خط برویم، گودال به گودال از لابه لای خاکریزها سینه خیز حرکت می کردیم. یکبار که حسین زاده این صحنه را دید رو به من و آقای اصغر رضایی کرد وگفت: «ای ترسوها! شما مثلاًً فرماندهان محورید؟» بعد هم بدون هیچ ترسی از روی خاکریزها به سمت عقب حرکت کرد. شهید اصغر رضایی که در شلمچه و در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید، به من گفت: «سید مرتضی! ولش کن اتفاقی برای او نمی افتد ولی ما بهتر است از لای همین خاکریزها رد شویم» آن زمان یک لندرور و یک شورلت آمریکایی در اختیارم بود. عراقی ها همیشه توپهایشان را تنظیم و پر می کردند، تا هر لحظه آماده شلیک باشد. هر وقت می خواستم با ماشین رزمنده ها را به سمت خاکریزهای عقب ببرم، خودم راننده می شدم و همراه با بچه ها و فریاد «یا علی» از بین خاکریزهای خودی و دشمن عبور می کردیم. درحین حرکت بچه ها شعار می دادند: «الله اکبر! خمینی رهبر! این بانک آزادی است...» از طرفی عراقی ها فوراً شروع به تیراندازی می کردند. من در میدان تیر مسئول گروهان بودم. گلوله توپ بسیار سریع حرکت و به هدف اصابت می کند، به همین دلیل حتی بعد از شلیک توپ فرصت نداشتیم که رزمنده ای فریاد بزند: «توپ شلیک شده است.» از این رو من به بچه ها سفارش کرده بودم، اگر آتش گلوله را دیدند فوراً فریاد بزنند. وقتی که رزمندگان با دیدن آتش یکصدا فریاد می زدند، سریعاً پایم را روی ترمز می گذاشتم، بعد هم گلوله توپ از مقابل ما عبور می کرد و چند متر جلوتر روی زمین منفجر می شد.

به چه دلیل به آن میدان، میدان تیر می گفتند؟
 
از همان ابتدا نام آنجا به میدان تیر مشهور شد. علت دقیق این نام گذاری را نمی دانم. اما آقا سید مجتبی بعد از ماجرای تغییر عنوان حک شده روی مهر فداییان اسلام در اواخر سال 1359 نام میدان را به میدان ولایت تغییر داد. از آنجایی که همه ما از همان ابتدا آن را به میدان تیر می شناختیم، در حین یادآوری خاطرات از آن با عنوان میدان تیر یاد می کنیم.

شیوه تهیه مهمات برای گروه چگونه بود؟
 
در خرمشهر از نظر سلاح و مهمات در مضیقه بودیم و امکاناتمان را از کمیته می گرفتیم. آقا سید مجتبی نامه ای به من داد و مرا به عنوان نماینده تام الاختیار فداییان اسلام در گرفتن مهمات انتخاب کرد. به خاطر دارم جهت گرفتن مهمات به ستاد نیرو در دزفول رفتم.

چگونه آموزش می دیدید؟
 
آن زمان افرادی به عنوان ستاد تخریب به ما انواع مینها را آموزش می دادند. اوایل جنگ عراقی ها از نوعی مین استفاده می کردند که ضد نفر بود و سری شبیه چوب یا علف داشت. از آنجایی که اهل تهران بودم و بومی منطقه ذوالفقاریه و آبادان نبودم با آن منطقه آشنایی نداشتم. تا قبل از اینکه با این نوع مین آشنا شویم ، از وسط میدان مین آنها را به عنوان علف یا چوب دسته دسته جمع می کردیم و چون مثل چوب خوب می سوختند، از آنها برای درست کردن چای استفاده می کردیم. لطف خدا شامل حال ما بود که آنها در دستهایمان منفجر نشدند! پس از آنکه آن مینها را شناختیم به هیچ وجه نزدیک میدان مین نشدیم. عراقی ها برای آنکه جلوی پیشروی نیروهای ما را بگیرند، میادین مین متعددی ایجاد کرده بودند. از طرفی آن زمان ما حتی غذا نداشتیم. شبانه حدود ساعتهای دو، سه نیمه شب با کوله پشتی و پیاده به سنگر عراقی ها تک می زدیم و کوله هایمان را از مهمات، نارنجک، غذا پر می کردیم و برمی گشتیم، غافل از اینکه از میادین مین عبور می کنیم! مدتی خمپاره 60 را از سرهنگ کهتر که با تعدادی نیرو پشت ما بودند می گرفتیم. ایشان مرد شجاع و خوبی بود و با وجودی که دستش شکسته بود، همچنان دیده بانی می کرد. فقط به من که فرمانده بودم مهمات می دادند و ما هم با لندرور به انبار مهمات می رفتیم و ماشینی را از مهمات پر می کردیم. به این ترتیب به لطف خدا و با امدادهای غیبی با وجود سختی ها و مشقات، کارها برایمان آسان می شد. آن روزها شخصی به نام حسین لودرچی بود که سن و سال کمی حدود 14،15 سال داشت. من خیلی او را دوست داشتم. و او هم مرا دوست داشت. شبها تا صبح با لودر خاکریز می زد. با توجه به اینکه عراقی ها جنگ کلاسیک کرده بودند و در تاکتیکهای نظامی تبحر داشتند، دوشکاها را طوری هم سطح زمین مستقر می کردند که نیروهای ایرانی را با ضریب بالا می زدند. یعنی هیچگاه دوشکاها را بالای خاکریزشان نمی گذاشتند که از بالای سر ما رد شود ،به همین دلیل وقتی حسین لودرچی شروع به زدن خاکریز می کرد، من در سمتی از خاکریز که مقابل عراقی ها بود، راه می رفتم. او همیشه به من می گفت:«سید مرتضی! شما از این سمت خاکریز سمتی که رو به نیروهای خودی بود راه برو» من قبول نمی کردم و می گفتم: «اگر قرار است گلوله به کسی اصابت کند بهتر است به من بخورد نه به تو که پشت لودر هستی و خاکریز می زنی» بعداً با اینکه حضرت امام فرمودند: «پیشکسوتان خون و شهادت را نگذارید در پیچ و خم زندگی له شوند و از بین بروند» متاسفانه از جبهه که آمدیم، در حق تعدادی از رزمندگان کم لطفی شد.

آیا شما خودتان صدمه خاصی دیدید؟
 
بله، بعد از 6-7 عمل جراحی که بخشی از کبد و روده ام را برداشته اند، شکر خدا حالم بهتر شده ،اما در یکی دو سالی که در بستر بیماری بودم حتی به من کارت جانبازی هم ندادند! دو سه باری مراجعه کردم تا نهایتاً کمیسیون اعلام کرد که شیمیایی نیستم و فقط مقداری گاز در ریه هایم جمع شده است. در حالی که حنجره ام را جراحی کردم و هم اکنون هم تحت نظر پزشک هستم.

چگونه به جبهه ها اعزام می شدید؟
 
آن روزها برای همه افراد حکم صادر نمی شد و یک حکم برای یک نفر و کل همراهانش صادر می شد. مثلاًً برای من حکمی صادر شد که در متن آن نوشته شده بود: «سید مرتضی امامی با همراهانش به جبهه های جنوب اعزام می شود» حتی محل دقیق اعزام نیرو در حکمها نوشته نمی شد. بعد از مدتی جنگها از شکل نامنظم به کلاسیک تبدیل شد. از طرفی من بعضی روزها در کمیته و سپاه فعالیت می کردم. هرگاه از اوضاع جنگ و حال و هوای جبهه ها با خبر می شدیم، فوراً مرخصی بدون حقوق می گرفتیم و از یگان فرار می کردیم و راهی جبهه های جنگ می شدیم . من دو بار در حین عملیات زخمی شدم و مرا از اهواز به بیمارستان شهید بقایی اعزام کردند. به خاطر دارم که هر دو بار از آنجا فرار کردم و به مناطق جنگی بازگشتم. در یک کلام باید بگویم که بی صبرانه مشتاق حضور در مناطق جنگی بودم. گاهی اوقات به عقب خط می رفتم و از رزمنده ها می پرسیدم: «آیا مایلند برایشان خرما بیاورم یا نه؟» آنها از این پیشنهاد استقبال می کردند. من هم فوراً با یک لندرور و همراه دو سه رزمنده دیگر به نخلستان می رفتم، لندرور را زیر درخت می گذاشتیم و نایلون بزرگی را روی آن می انداختیم من فلزکار و قالبساز بودم و به راحتی با تیغ اره ای که داشتم خوشه های بزرگ خرما را از درخت جدا می کردم و روی سقف لندرور می گذاشتم. هرنخل حدود 40-50 کیلوگرم محصول خرما داشت. خلاصه خرماها را بین بچه های خط تقسیم می کردیم. شبها با همان خرما چند نفری دور هم جمع می شدیم و مهمانی می گرفتیم .گاهی اوقات نیمی از خوشه ها را به بانوانی که در بهداری فعال بودند، می دادیم. بعضی مواقع که به آبادان می رفتیم، درگوشه و کنار شهر ژنراتورهای سالمی می دیدیم که بلا استفاده رها شده بودند. فوراً آنهایی را که با ولتاژ برق ایران کار می کرد، روی لندرور می گذاشتیم و در اوقات بیکاری سیم کشی می کردیم تا بتوانیم از تلویزیون استفاده کنیم. البته در سنگرمان دیده بان گذاشته بودیم و هر وقت متوجه می شدیم، غریبه ای از دور به سمت سنگرمان می آید، فوراً برقها را خاموش و تلویزیون را مخفی می کردیم. عده ای هم پیش آقا سید مجتبی از ما گله کرده و گفته بودند: «سید مرتضی و دوستانش امکانات خوبی در سنگر دارند. آنها حتی در سنگرشان برق و تلویزیون هم دارند» در دوران جنگ عراقی ها کارخانه پپسی و کوکاکولا را زده بودند. ما هم به کارخانه می رفتیم و شیشه نوشابه های سالم را برمی داشتیم و در یخچال نفتی که تهیه کرده بودیم نگاه می داشتیم. درجه یخچال را زیاد می کردیم، تا نوشابه ها یخ بزنند. نوشابه ها پس از یخ زدن شبیه یخ در بهشت می شدند و خوردنشان درگرمای 50 درجه هوا بسیار دلچسب بود. گاهی اوقات آقا سید مجتبی مرا صدا می کرد و می گفت: «سید مرتضی! بچه ها پیش من می آیند و می پرسند: سید مرتضی! این نوشابه ها را از کجا می آورد؟ من هم به آنها می گویم: اگر زرنگ هستید خودتان بروید و نوشابه بیاورید.
در اینجا بهتر است خاطره ای جالب برایتان تعریف کنم. در میان رزمندگان شخصی به نام حسین عزارئیل بود که صورت و چشمان گرد و موهای مجعدی داشت. هرگاه حسین برای رزمنده ای خاطره یا یاداشتی می نوشت آن رزمنده تا 24 ساعت بعد به شهادت می رسید. حسین عزرائیل گاهی پیش من میآمد و می گفت: «سید مرتضی! می خواهی یادداشت بنویسم؟» من هم با خنده به او می گفتم: «برو! اصلاً سمت من نیا!»


از ویژگیهای شهید هاشمی خاطراتی را نقل کنید.
 
گاهی اوقات بعضی از رزمنده ها به دلیل خستگی زیاد یا شهادت دوستانشان روحیه شان را از دست می دادند و از خطوط مقدم به هتل کاورانسرا می رفتند تا از آنجا به خانه و کاشانه خود باز گردند، اما با سخنرانی های شیوا و دلنشین آقا سید مجتبی در هتل کاروانسرا از رفتن پشیمان می شدند و دوباره به جبهه های جنگ بر می گشتند.

و گروه فداییان اسلام؟
 
گروه فداییان اسلام در جبهه های جنگ کانونی بود که در دل مردم ایران جای داشت. خواهران در کنار ما می جنگیدند. اما به هیچ وجه احساس نمی کردیم یک زن در کنار ماست. هر ارگان یا شخصی که جهت بازدید از مناطق جنگی به جبهه می آمد، حتماً به دیدار گروه فداییان اسلام می رفت. در حین بازدید عکس یا فیلمی هم تهیه می شد. یک بار بنی صدر قصد نداشت به خطوط مقدم برود. ولی من تصمیم گرفتم بدون اطلاع او را به خط مقدم ببرم. حتی آقا سید مجتبی هم از تصمیم من باخبر نبود. خلاصه بنی صدر را به بهانه گشت زدن در همان حوالی سوار موتورم کردم و او را به خط مقدم بردم و نیروهای عراقی را به او نشان دادم. او از قبل از سر ماجرای تیراندازی درکاخ ریاست جمهوری مرا می شناخت. وقتی به خط رسیدیم، موتور را به خاکریزی کوبیدم تا او را بترسانم و گفتم: «اگر جگر داری اینجا حرف بزن!»

آیا عراقی ها تیراندازی هم می کردند.؟
 
بین ما و نیروهای ماشین تیراندازی نشد، اما من مسلح رفته بودم. یکی دو تا مسلسل کمری و نارنجک همراهم بود و هر چند وقت یک بار برای ترساندن بنی صدر تیراندازی می کردم.
خلاصه آن روز هم سپری شد. در منطقه ابتدا شلمچه، بعد دوربن و بعد از آن خرمشهر قرار داشت. زمانی که ما در پل نو دوربن مستقر بودیم، با بعضی از مهمات عراقی ها آشنایی نداشتیم. مثلاًً گاهی اوقات می دیدیم که چیزی شبیه رعد و برق به ساختمانهای گلی داخل نخلستان اصابت و ساختمان را به هوا بلند می کرد و از تعجب مبهوت آن صحنه می شدیم. شخصی به نام حاج ناصر وقتی می دید ما بهت زده خیره شده ایم فریاد می زد: «شما مگر مرد نیستید؟ یالا تکان بخورید» فرمانده حاج ناصر شخصی قد بلند به نام قاسم قاسمی که شخصاً با آقا سید مجتبی کار می کرد .حاج قاسم طی یک عملیات مجروح شد. آن زمان در آبادان ماشین لندرور شورلت و سیمرغ بود. ما با سختی بسیار از پتروشیمی شورلتی تهیه و حاج قاسم و دو سه مجروح دیگر را سوار و به درمانگاه منتقل کردیم. اوایل جنگ بود و ما در سنگری در دژ خرمشهر مستقر شده بودیم. عراقی ها با تانک از پل دوربن به سمت ما در حرکت بودند. در آن عملیات ما فقط دو آر.پی .چی 7 به همراه داشتیم که البته سوزن یکی از آن دو شکسته بود. حاج محسن ارومی که بعدها فرمانده یگان امنیت پرواز شد و در مکه به شهادت رسید، پشت سنگر آر.پی .چی سالم را به سمت دشمن نشانه گرفته بود. من هم سمت راست ایشان نشسته بودم. ما آن زمان با تانک ضد زره آشنایی نداشتیم و گویا تانکهای دشمن از این نوع بود. با تعجب می دیدیم که تانکها در اثر اصابت گلوله آر.پی .چی منهدم نمی شوند. ناگهان به لطف خدا ماری به داخل سنگر آمد و همگی از سنگر فرار کردیم و به محض اینکه از آنجا دور شدیم، گلوله توپی که عراقی ها با تانک به سمت ما نشانه گرفته بودند به سنگر برخورد و همه خاکریز را منهدم کرد. در واقع باید بگویم حضور آن مار در سنگر به اذن خدا باعث شد تا اتفاقی برایمان نیفتد.
ما در پل نو یک گروهان تانک چیفتن داشتیم. اگر کسی بگوید که تانک در اختیارمان نبود کم لطفی کرده است. اما هیچ کس آنها را سازماندهی نمی کرد. یک روز آقا سید مجتبی به من گفت: «سید مرتضی! بچه ها را جمع کن می خواهی راننده تانک داشته باشیم؟» من کمیته چی بودم و در چریک های فداییان اسلام هم کار با سلاحهای سبک را یاد گرفته بودم. به همین دلیل بعد از مدت کوتاهی با طرز استفاده از تانک چیفتن آشنایی پیدا کردم. توپ آنها حدود 22کیلومتر برد دارد و با آنها می توان با سرعت تانکها را راه انداختیم. قبل از رفتن به عملیات، گره ها را به نیروهای پشتیبانی نشان می دادیم. بعد به سمت شلمچه پیشروی کردیم و دیگران از عقب خط با تانک از ما پشتیبانی کردند. البته در حین عملیات هم با بی سیم، سایرین را از موقعیتمان با خبر می کردیم. نیروهای ارتش باید طبق فرمان وارد عملیات می شدند ، به همین دلیل گاهی اوقات که فرمان حرکت نداشتند ، ما خودمان سوار چیفتن می شدیم . در ضمن برای جا به جایی نیروها از اسکورپین هم استفاده می کردیم .اسکورپین شکلی شبیه قوطی دارد و در عین حال که بسیار جمع و جور است سریع حرکت می کند. با سرعت 90-100 کیلومتر در ساعت 10-20 رزمنده می توانستند در محفظه اسکورپین جای بگیرند. ما همیشه چند برابر ظرفیت تجهیزات از امکانات نهایت بهره را می بردیم و نمی گذاشتیم وسیله ای بلا استفاده بماند.حتی از سیم های گاروت برای برای بریدن سر عراقی ها استفاده می کردیم. گاروت سیمی شبیه کلاج و از مو کمی ضخیمتر است. گاروت را اگر به هر شکلی بپیچانید، تیزی آن به سمت داخل قرار می گیرد. هروقت می خواستیم بی سر و صدا عراقی ها را بکشیم، از پشت آهسته گاروت را دور گردنش می گذاشتیم و با کوچکترین حرکت سر از بدن جدا می شد. زمانی که هنوز در خرمشهر بودیم به چشم خود می دیدم که حاج آقا شریف چندین بار با سرنیزه و خنجر می رفت سر عراقی ها را می برید و می آورد . قبل از اینکه به جبهه های جنگ بروم دورادور آقا سید مجتبی را می شناختم. ایشان با شجاعت و مناعت طبعی که داشت در کمیته فعالیت می کرد . در دوران حضورم در جبهه و بعد از ماجرای زخمی شدن حاج قاسم قاسمی، همکاری تنگاتنگم با آقا سید مجتبی آغاز شد.

از ویژگیهای ظاهری شهید هاشمی و تیپ خاص ایشان چه به یاد دارید؟
 
شهید هاشمی حدود 195 سانتیمتر قد و ریش بلندی داشت. همانطور که می دانید سادات چهره ای خاص، صورتی معصوم، ابروان پیوسته و دندانهای منظمی دارند. آقا سید مجتبی هم چهره ای نورانی و معصوم داشت. ایشان خالصانه در راه خدای می جنگیدند و بدون توجه به میزان صمیمیت و دوستی با رزمندگان همه را تحت پوشش قرار می داد.

از رابطه رزمندگان در آن شرایط حاد و بحرانی یادی کنید.
 
آن زمان ما در خرمشهر آشپزخانه نداشتیم. عده ای از خواهران در کوچه ای بالاتر از مسجد جامع خرمشهر با هیزم غذا می پختند. آن زمان مقر خاصی نداشتیم و وقت ناهار که می رسید به آن خیابان می رفتیم و در کنار دیگ ها غذایمان را می خوردیم. گاهی اوقات هم برای رفع خستگی و دیدن دوستانمان به سمت دیگر پل می رفتیم. بچه ها بعضی وقتها کنار نخل هندوانه ای می گذاشتند و با اسلحه ژ-3 آن را نشانه می گرفتند. یکی از رزمندگان قمی که مرتضی سنجری نام داشت، پوست هندوانه را برمی داشت و رزمنده ها را دنبال می کرد و فریاد می زد: «نمی گویید ممکن است گلوله به سرم بخورد؟» به طور کلی به دلیل رابطه صمیمانه ای که بین رزمنده ها برقرار بود ،اکثر اوقات با هم شوخی می کردند.
آن روزها من وخانواده ام ساکن میدان قیام(شاه) بودیم. قاسم رضایی از بچه های نیاوران و اصغر رضایی هم از بچه های دولاب بود. البته رابطه من با اصغر صمیمانه تر بود. زمانی که به تهران می رفتیم، اکثر شبها در خانه یکدیگر دور هم جمع می شدیم. در واقع در خانه پدر و مادرمان مهمان بودیم و بیشتر اوقات با دوستانمان بیرون می رفتیم.

از بدو ورودتان به هتل کاروانسرا برایمان بگویید.
 
به خاطر دارم روز خیلی گرمی بود. من، قاسم رضایی و اصغر رضایی زیر درخت لم داده بودیم. ناگهان فکری به ذهنم رسید و به اصغر گفتم: «اصغر بیا به هتل کاروانسرا برویم شاید حمام داشته باشد.» خلاصه برای اینکه سایرین متوجه نشوند، چشمکی به قاسم زدیم و به داخل هتل رفتیم. دو کلید برداشتیم که اتفاقاً آنها تا لحظه آخر حضورمان در جبهه کلید اتاقمان بود. 10-15 روزی بود که به حمام نرفته بودیم. حمام کردیم و با بدنی تمیز اما لباسهای خاکی از هتل بیرون آمدیم. آقا سید مجتبی با دیدن ما پرسید: «شما کجا بودید که این قدر تمیز هستید؟» ما هم گفتیم: «آقا حمام نمی خواهید؟ هتل حمام دارد» خلاصه همه بچه ها به هتل کاورانسرا رفتند و از حمام هتل استفاده کردند.

پیش از اقامت در هتل مقرتان در کجا بود و حدود چند نفر همراهتان بودند؟
 
قبل از پیدا کردن هتل مقری نداشتیم و در خیابانهای شهر پراکنده بودیم. جمعاً حدود 300 رزمنده بودیم. از طرفی به خاطر وخامت اوضاع و جنگهای پی در پی شهری نمی توانستیم در مقری دور هم جمع شویم. بچه ها گروه گروه در نقطه ای از شهر می جنگیدند. مسجد جامع و همچنین محل خوردن غذا (دو کوچه پایین تر از مسجد جامع) جایی بود که می توانستیم یکدیگر را ملاقات کنیم. دستگاه آب شیرین کنی در هتل بود که آب شور را از شط می گرفت و به آب شیرین تبدیل می کرد. متاسفانه مسئول تاسیسات هتل در حقمان کم لطفی کرد و ژنراتورها و دستگاه تصفیه آب را دستکاری کرد و بعد هم از هتل رفت. ما هم از آن روز به بعد دیگر آب شیرین و برق نداشتیم. بچه ها آب را داخل حوض می ریختند و از آن حوض برای نگهداری آب استفاده می کردیم .خلاصه هتل را به عنوان مقرمان انتخاب و تابلویی را هم بر سر در آن نصب کردیم.

از ابتکارات رزمندگان برایمان بگویید.
 
عراقی ها از صدای تانک و نفربر بسیار می ترسیدند. به پیشنهاد آقا سید مجتبی از شرکت نفت مقداری بشکه 220 لیتری به منطقه آوردیم، در بشکه ها را محکم می بستیم تا هوای داخل آن خارج نشود و شب ها در بیابان روی زمین سنگ می چیدیم، بشکه ها را روی سنگها می گذاشتیم تا زیر آنها خالی باشد، بعد با ریتم خاصی با چوب به بشکه ها ضربه می زدیم. در اثر ضربه صدایی شبیه تانک و نفربر به وجود می آمد. عراقی ها تا صبح از ترس این صدا ها نمی خوابیدند. تصور کنید 2000 نفر روی 300 بشکه با چوب ضربه بزنند، مسلما صدای وحشتناکی تولید می شود. حتی خودمان وقتی آبادان (کنار رودخانه بهمنشیر) بودیم، با شنیدن این صداها تصور می کردیم که تعداد زیادی تانک در حرکت است. عراقی ها از نظر مهمات محدودیت نداشتند. آنها تا صبح منطقه را با کاتیوشا می زدند و از آنها چهل تا چهل تا گلوله کاتیوشا پرتاب می کردند. ما به کاتیوشا می گفتیم چلچله. در ضمن نیروهای دشمن توپ های 120 میلی متری و توپ های 205 و 155 را پنج تا پنج تا پرتاب می کردند و به همین دلیل افرادی که با مهمات جنگی آشنایی چندانی نداشتند، به آن توپها خمسه خمسه می گفتند. نیروهای عراقی از موشکی به نام «تاو» استفاده می کردند، که ما هم این نوع موشک را به کار می بردیم. این موشک روی شورلت با یک چفت سیم بسته می شد و بعد از پرتاب، 3/5کیلومتر برد داشت. وقتی عراقی ها موشک را به سمت سنگرهایمان پرتاب می کردند، هنگام عبور آن از بالای سرمان سیم متصل به آن را به راحتی می توانستیم ببینیم. بچه ها با یک دسته بیل سیم را تکان می دادند و موشک را منحرف می کردند. به این ترتیب موشک به هدف اصابت نمی کرد. خلاصه رزمنده ها در اکثر مواقع از ابتکارات زیادی جهت مقابله با دشمن استفاده می کردند.

وقتی در دوران جنگ یکی از رزمندگان بسیجی یا سپاهی به شهادت می رسید سایر رزمنده ها زیارت عاشورا و دعای توسل می خواندند و خلاصه برای او گریه و زاری می کردند. اما شنیده ام اگر رزمنده ای از گروه فداییان اسلام به شهادت می رسید، سایرین برای او جشن می گرفتند و پایکوبی می کردند. آیا این مطلب صحت دارد؟
 
جشن و پایکوبی را به خاطر ندارم، اما تا جایی که به خاطر دارم آقا سید مجتبی با صدای گرمشان در هتل کاروانسرا برای رزمنده ها دعای توسل و زیارت عاشورا می خواندند. البته در جبهه بلندگو نداشتیم. با سختی بسیار بلندگوی بوقی درست می کردیم تا ازآن در هتل استفاده کنیم. البته در مناطق جنگی فاصله رزمنده ها با یکدیگر کم بود و به راحتی صدای یکدیگر را می شنیدیم و نیاز به بلندگو نداشتیم. هتل سن(یا به قول قدیمی ها سکو) داشت. همانطور که اشاره کردم گاهی اوقات رزمنده ها خسته می شدند و تصمیم می گرفتند به شهرهایشان بازگردند و آقا سید مجتبی روی سن برای 500 نفر سخنرانی می کرد، طوری که همه آنها از بازگشت به خانه منصرف می شدند.

موضوع سخنرانی های آقا سید مجتبی حول چه محورهایی بود؟
 
آقا سید مجتبی بیشتر در مورد ولایت، آقا امام زمان(عج) و اهل بیت(ع) برای رزمنده ها صحبت می کردند. و از آنجا که بچه ها بسیار به اهل بیت عشق می ورزیدند، تحت تاثیر صحبتهای شهید هاشمی به خطوط مقدم باز می گشتند. پدر و مادرهای ایرانی فرزندانشان را بر مبنای عشق به اهل بیت تربیت می کنند. این علاقه در وجود اکثر ایرانیان دیده می شود و به همین دلیل صحبت کردن در مورد ائمه برای هر کسی حتی بدترین افراد بسیار تاثیر گذار خواهد بود. من معمولاً هر 7-10 روز یک بار با سایر رزمنده ها به هتل کاروانسرا می رفتم تا در هتل دوش بگیرم. بچه های ستادی بیشتر از ما با آقا سید مجتبی بودند. البته شهید هاشمی خودشان به منطقه هم می آمدند و سرکشی می کردند.

مسلماً حضور افرادی مثل شاهرخ ضرغام در جبهه فضای خاصی را برای سایرین به وجود می آورد. آیا خاطره ای از این عزیزان به یاد دارید؟
 
شاهرخ ضرغام 130 کیلوگرم وزن داشت و از قهرمانان کشتی ایران بود. من با این که کونگ فوکار بودم، حدود 70 کیلوگرم وزن داشتم و در مقابل او ریزاندام به شمار می آمدم. گاهی اوقات شاهرخ بر دوش اسرای عراقی سوار می شد و به زبان عربی و فارسی صحبت می کرد. خلاصه کارهایش خنده دار بود. البته اسیری را انتخاب می کرد که بتواند سنگینی وزنش را تحمل کند. من به
خاطر این کار او به رویش اسلحه می کشیدم و با او دعوا می کردم و می گفتم: «نباید با اسرا اینگونه رفتار کرد». آقا سید مجتبی به شاهرخ گفت: «درست است که هیکل سید مرتضی نصف توست اما راست می گوید شاهرخ این چه کاری است که انجام می دهی؟» خلاصه بعد از این ماجرا هر چه سایرین تلاش می کردند که من با شاهرخ آشتی کنم، فایده نداشت. مرحوم برادرم از بچه لاتهای تهران بود. یک شب که حسابی شنگول بود به من گفت: «تو بمیری من به جبهه می آیم» چند روز بعد به برادرم گفتم: «بیا به حمام محله برویم» برادرم پرسید: «حمام برای چه؟» جواب دادم: «مگر خودت نگفتی تو بمیری به جبهه می آیم؟» خلاصه برادرم راضی شد تا همراه من به مناطق جنگی بیاید. همانطور که می دانید ما از نظر مهمات و اسلحه در مضیقه بودیم و از طرفی هم دست روی دست نمی گذاشتیم تا بنی صدر و ارتش به ما اسلحه بدهند. در همان اثنا به مدت ده روز برای تجدید قوا، بردن نیرو و مهمات به تهران رفتم و با برقراری ارتباط با سایرین و با کمک کمیته مقدار زیادی تجهیزات به جبهه های جنوب کشور بردم. برادرم را هم به منطقه بردم .شاهرخ ضرغام و برادرم از قبل در تهران یکدیگر را می شناختند. یک شب در کاروانسرا همراه برادرم بودم که ناگهان شاهرخ با دیدن برادرم با خوشحالی گفت: «به به! آقا سید حمید! اینجا چه کار می کنی؟ با چه کسی آمده ای؟» برادرم گفت: «با سید مرتضی آمده ام» و مرا به شاهرخ نشان داد. گویا برادرم در تهران راجع به من با شاهرخ ضرغام صحبت کرده بود و او هم بدون اینکه مرا در تهران ببیند تا حدی مرا می شناخت. شاهرخ وقتی متوجه شد که من برادر سید حمید هستم فوراً به طرفم آمد تا دستم را ببوسد. البته به او اجازه ندادم و در آغوشش گرفتم. رزمنده ها خیلی با مرام بودند و حتی اگر قدرتشان از سایرین بیشتر بود، زورشان را به ضعیفتر از خود نشان نمی دادند. آنها معتقد بودند که باید زور خود را آن هم برای گرفتن حق به قویتر از خود نشان داد.

آیا از تیر دروازه هایی که رزمنده ها در منطقه می گذاشتند خاطره ای به یاد دارید؟
 
بله. ما خودمان در میدان تیر این کار را ابداع کردیم. آن زمان در گروهان شهید یزدانی بودم. ما دو پوکه 150-155را در یک طرف و دو پوکه را در طرف دیگر قرار می دادیم و از آنها به عنوان تیر دروازه استفاده می کردیم. مسلماً توپ در اختیارمان نبود و به همین دلیل از هر وسیله گردی (چه سبک چه سنگین) برای بازی استفاده می کردیم. اوقات بیکاری و حتی گاهی اوقاتی که کار هم داشتیم مشغول بازی می شدیم. ولی همیشه مواظب بودیم که در حین بازی به پای هم ضربه نزنیم. چون در جنگ به پاهای سالم نیاز داش

نظر شما
پربیننده ها