همسر شهید دستجردی رییس شهربانی در گفت و گو با دفاع پرس:

در حال ارائه گزارش هفتگی بودم که انفجار صورت گرفت/ با صندلی پرتاپ شدم

همسر شهید دستجردی به نقل از شهید گفت: من در حال ارائه گزارش هفتگی شهربانی بودم که ناگهان انفجار صورت گرفت و وقتی چشمم را باز کردم در حالی که چشمهایم را کاملا خون پوشانده بود متوجه شدم که با صندلی پرتاب شده ام .
کد خبر: ۵۲۳۱۹
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۹۴ - ۰۸:۴۱ - 05September 2015

در حال ارائه گزارش هفتگی بودم که انفجار صورت گرفت/ با صندلی پرتاپ شدم

سرویس اجتماعی دفاع پرس_ طیبه کرانی،"پریماه وحید دستگردی" دختر عمو و همسر شهید" هوشنگ وحید دستجردی" رییس شهربانی کل کشور در سال   1360است که به مناسبت سالروز شهادت این شهید بزرگوار  در گفت و گویی که  با خبرنگار انتظامی ما داشته اند، اشاره ای به چگونگی نحوه شهادت همسر و دوران کودکی وی نموده اند که متن این گفت و گو  به شرح ذیل است:

  در خصوص تفاوت پسوند نام خانوادگیش با همسرم باید بگویم،  دستگرد نام دهی ست نزدیک به اصفهان و فامیلی همه ی ما دستگردی بود اما یکی از عموهای من که پدر شهید بود پسوند فامیلیش را عوض کرد.

منزل شهید در کوچه روحی بین شهباز قدیم و خیابان ایران"عین الدوله قدیم" بود. نزدیک منزلشان مسجدی بود که به واسطه ی پیشنمازش که" آشیخ کاظم" نام داشت به مسجد آشیخ کاظم معروف شده بود.

آشیخ کاظم که فردی بسیار خوش رو و با ایمان بود باعث شده بود شهید در نمازهاییش به جماعت در مسجد ادا شود و از همان نوجوانی به مسائل شرعی اهمیت زیادی  دهد و بر اساس همان گفته های آشیخ کاظم زندگی خود را در مسیر درستی ادامه دهد.

هنگامی که من با ایشان ازدواج کردم از همان روزهای اول رساله امام خمینی "ره" در منزل ما وجود داشت در صورتی که آن روزها کسی جرات نداشت چنین کاری کند اما شهید اصلا نمی ترسید و با قاطعیت به دور از هر گونه ترس و هراسی تمام کارهایش را بر اساس همان رساله انجام می داد.

آن زمان که ایشان رییس شهربانی کل کشور بودند روزهای یکشنبه ساعت 2 و نیم بعدالظهر هر هفته در ساختمان نخست وزیری جلسه ای به نام" تامین" داشتند که باید همه ی فرماندهان نظامی خودشان یا معاونینشان در جلسه حضور داشته باشند و گزارش هفتگی فعالیتهایشان را به عرض ریاست جمهوری و نخست وزیری ارائه دهند.

روز یکشنبه 8 شهریور سال 60 صبح از منزل بیرون رفتند و به دلیل اینکه ما در منزل کمی تعمیرات داشتیم و قرار بود مهندسی به منزل ما بیایند و کار تعمیرات را به اتمام برسانند  ساعت حدودای 2 بود که با من تماس گرفتند و جویای اتمام کار تعمیرات  شدند و من پاسخ دادم که بله کار تمام شد و قرار است مهندس بعدالظهر پیش ایشان بروند.

در ادامه ی صحبت هایم با شهید به ایشان گفتم پدر و مادرم از اصفهان آمده اند و منزل برادرم هستند من نیز می خواهم به آنجا بروم ایشان گفتند که ماشینی می فرستم دنبالتان بروید. آماده رفتن شدم راننده آمد و من رفتم.
تقریبا ساعت  نزدیک های دو نیم بود که به منزل برادرم که نزدیک ساختمان نخست وزیری بود رسیدم و متوجه شدم که دود زیادی از نزدیکی های ساختمان نخست وزیری بلند شده وپلیس به شدت اوضاع را کنترل می کند.

از ماشین پیاده شدم و به منزل برادرم رفتم داشتم از پله ها بالا می رفتم که برادرم گفت صدای مهیبی از ساختمان نخست وزیری آمد هنوز حرفش تمام نشده بود که من دو دستی بر سرم کوبیدم و بیحال شدم.

با هر زحمتی بود خودم را جمع و جور کردم و بلا فاصله با منزل تماس  گرفتم اما خبری نبود به محل کارشان زنگ زدم گفتند چیز مهمی نیست به شما اطلاع می دهیم که از منزل تماس گرفتند و گفتند بروید بیمارستان سوانح و من متوجه وخامت حال ایشان شدم.

تا خیابان را گریه کنان دویدم و خودم را به تاکسی رساندم راننده هم که من را با آن حال دید مسافران را پیاده کرد و من را به بیمارستان رساند. وقتی رسیدم دیدم که شهید را کاملا باند پیچی کرده اند .

شهید دستجردی 46 درصد سوختگی داشت که بیشترین سوختگیش از ناحیه راست پهلو و سمت راتست پشت کمرش و بازوی دست راستش بود. و چون خودش را از طبقه سوم پرتاب کرده بود از 5 ناحیه هم شکستگی داشت.

آن شب بسیار سخت گذشت بر من، همسرم در کما بود و فریادهای مهیبی از درد می زد هرگز آن شب را نتوانستم فراموش کنم. هشت صبح بود که به هوش آمد اما مشخص بود هنوز کامل به هوش نیامده است. از من پرسید شما کی آمدید گفتم همان موقع که شما آوردند. فکر می کردند بعدالظهر همان روز انفجار است.

یکم هوشیارتر که شدند فهمیدند صبح است دستشان را روی پتو کشیدند تیمم کردند و نماز صبح شان را خواندند. کمی که حالشان بهتر شد سراغ شهید باهنر و شهید رجایی و دیگر افراد را گرفتند و وقتی متوجه شهادت آن بزرگواران شدند بیار بهم ریختند و تا چند ساعتی با هیچ کس صحبتی نداشتند.

بعد از چند ساعتی که کمی حالشان بهتر شد شروع به شرح انفجار نمودند و اینگونه گفتند: من در حال ارائه گزارش هفتگی شهربانی بودم که ناگهان انفجار صورت گرفت و وقتی چشم هایم را باز کردم در حالی که چشمهایم را کاملا خون پوشانده بود متوجه شدم که با صندلی پرتاب شده ام و پلاستیک های سقف در حالی که آتش گرفته بودند از سقف پایین میریزند خودم را به پنجره بالکن رساندم تعدادی که پایین استاده بودند با دیدنم خوشحال شدند و گفتند بپرید پایین ما شما را میگیریم.

در حالی که آماده پریدن می شدم یادم افتاد که من کنار باهنر نشسته بودم. دور یک میز بیضی سر میز سمت راست من نشسته بودم بعد باهنر و کنار ایشان رجایی و سمت چپ میز نیز معاون ارتش نشسته بود. هراسان برگشتم به سمت اتاق تا بتوانم باهنر و رجایی را نجات دهم چرا که هر دو بزرگوار مظلوم بودند اما هرچقدر گشتم اثری از هیچیک ندیدم و مجدد برگشتم و از پنجره پریدم بیرون و در راه پله ها افتادم. "در اثر همین اتفاق لگن، مچ دست و دنده هایش شکسته بود".

شهید 4 روز در بیمارستان سوانح بستری بود و روز پنج شنبه بعدالظهر به بیمارستان قلب رجایی منتقل شدند و با تمام تلاش های پزشکان ساعت 4 صبح شنبه روز 14 شهریور در سن 54 سالگی دوری یارانش را طاقت نیاورد و  به شهادت رسید.

 شهید فردی متعهد و بسیار با ایمان بود من هرگز به یاد ندارم که ایشان در ریز ترین مسائل یومیه خود نیز بدون مراجعه به رساله امام خمینی "ره" کاری را انجام دهند.

روحش شاد و راهش پر رهرو
انتهای پیام/
 

نظر شما
پربیننده ها