اصغرنوری:

شهرامفر برای اتحاد بین سپاه و ارتش هرکاری می کرد

با تمام وجود کار می کرد. عاشقانه، دل سوزانه، از همه ی وجودش، همه زندگیش را برای جنگ گذاشته بود. می توانم به جرات بگویم حسین در تمام مدتی که کردستان بود، یک شب در رخت خواب نخوابید؛ شب ها یا راز و نیاز می کرد یا جلسه بود.
کد خبر: ۲۶۳۲۶
تاریخ انتشار: ۰۵ شهريور ۱۳۹۳ - ۲۳:۴۹ - 27August 2014

شهرامفر برای اتحاد بین سپاه و ارتش هرکاری می کرد

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس، سرتیپ دوم اصغرنوری یکی از همرزمان شهید شهرامفر است که آشنایی وی با شهید به قبل از انقلاب برمی گردد.وی در گتفگوی زیر از چگونگی آشنایی و خاطراتش با شهید شهرامفر سخن گفت.


*آشنایی شما باشهید شهرام فر ازکجا شروع شدوفضای قبل از انقلاب تیپ نوهد را بیان کنید؟
آشنایی من باحسین بر می گردد به اواخرسال1356زمانیکه انقلاب درحال پیروزی بود. من وارد ارتش شدم ودرگردان2درحال خدمت بودم.آن زمان بچه مذهبی های تیپ به  فکرافتادند که همدیگررا بشناسندوبا هم هماهنگ باشند. بنابراین جلساتی باهم داشتیم تابچه هارا نسبت به وضعیت حاکم توجیه کنیم که محوریت کارها با حسین بود.
درمهر57 یکسری اعلامیه درخودتیپ به عنوان افسران مسلمان تیپ تهیه می شد. بیانیه ها رادرآسایشگاه روی تخت بچه ها میگذاشتیم که همه متن ها وبرنامه ریزی کارها با حسین بود.
قبل از انقلاب تیپ ماموریت داشت که جلسات مذهبی مساجد را به هم بزند وروحانیونی که برای سخنرانی به مساجد میروند را اذیت کنند. حسین قبل از آن بچه ها را توجیه میکرد و علی رغم اینکه وارد مجلس میشدند نمی گذاشت بچه ها کاری بکنند و مجالس را به هم بزنند.
نزدیک 20 روز مانده به انقلاب به این فکرافتادیم که همه ی بچه مذهبی ها همراه با اسلحه از تیپ خارج بشویم به همین منظور جلساتی در منزل حسین برگزار میشد. چون شرایط فعالیت درداخل تیپ خیلی سخت بود تصمیم گرفتیم یک اسلحه خانه را خالی بکنیم و ازتیپ بیرون بیاییم. بیرون هم حسین با رضا رحیمی2 هماهنگ کرده بود که 5خانه تیمی را برای ما هماهنگ کند تا اسلحه ها را داخل خانه های تیمی جاسازی کنیم این اتفاق نیفتاد و زودتر انقلاب شد.


*عملیات ها یی که با شهید شهرام فر رفتید را بیان کنید ونقش شهید را شرح دهید؟
بعد از انقلاب  اسفندماه 1358من،حسین واحمد دادبین جزء اولین نفراتی بودیم که به کردستان رفتیم. مرکز سنندج وتمام شهرها دست ضد انقلاب بود وما درپادگان با سرگرد صیاد شیرازی آشنا شدیم.
من،حسین واحمد دادبین نیروهای داوطلب گارد را با یک برنامه آموزشی یک هفته ای شروع به آموزش نظامی کردیم. بعدازمدتی با تعدادی از نیروهای داوطلب ارتفاعات آربابا را گرفتیم که حسین نقش خیلی مهمی داشت.
بعداز انقلاب اولین کاری که با حسین مشترک انجام دادیم آموزش دانشجویان پیرو خط امام بود. آن ها را به منطقه کلاردشت بردیم. طی چند دوره کلیه آموزش ها همچون تیراندازی،کشتی، انواع عملیات های اعتماد به نفس که برای حفظ یک پایگاه لازم بودرا به آن ها آموزش دادیم
حسین برخوردی خیلی محترمانه و اخلاقی وازنظر آموزشی مرّبی خیلی دقیقی بود و به کارهایش خیلی مسلط بود وازنظر اخلاق اسلامی زبان زد خاص وعام بود. بچه های پیرو خط امام خیلی او را دوست داشتند وبرای همه ما یک استاد بود.
درمنطقه خوزستان که غائله خلق عرب پیش آمد مدت یک ماه آنجا بودیم. من و حسین، شبیر خاقانی را تحویل مراجع در قم دادیم. ابتدا کمیته مشترک ستاد ارتش3اطلاعات مورد نظر را به ما دادند. با یک گروه60 نفره با مسئولیت حسین به آبادان رفتیم. یک فاصله 70 کیلومتری از مرز را کنترل کردیم و آن را بستیم و به صورت 24 ساعته گشت زنی مداوم انجام میدادیم.
سومین ماموریت ما درسال1359 خنثی کردن کودتای پایگاه هوایی شاهرخی کبوتر آهنگ(شهید نوژه) بود. کمیته مشترک ساعت 9 شب با حسین تماس گرفتند که فردا شب، مقرر شده است که از داخل پادگان هوایی شاهرخی کبوتر آهنگ(شهید نوژه)کودتا انجام بشود. قرار بود عناصری بیایند پادگان را بگیرند و30 فروند هواپیما مسلح پرواز کند و30منطقه تهران را بمباران کند که ساعت9شب حسین به من واحمد دادبین زنگ زد و گفت:اتفاق مهمی رخ داده شما سریعا به خانه من بیایید!
 من،حسین واحمد دادبین ویک نفراز اداره دوم اطلاعات ازتهران، ساعت12 شب سوار ماشین همراه با اسلحه ومهمات به سمت همدان حرکت کردیم. با هماهنگی که با سپاه همدان شده بود خودرا به برادر نوروزی معرفی کردیم. خیلی به ما کمک کرد. صبح زود یک شناسایی کلی انجام دادیم. منطقه ای که قرار بود آنها جمع بشوند را به ما نشان دادند. قرار بود از جاده های اصلی همدان وارد شوند.
رئیس گروه ضربت همافر عباس پشتاره داخل پادگان خیلی به ما کمک کرد. ازپادگان بیرون آمد وگفت30 نفر نیرو دارم. حسین گفت شما داخل پادگان باشید. ما ازسپاه همدان100نفر نیرو و 5عدد بیسیم گرفتیم وتا ساعت4 آنهارا سازماندهی کردیم. 3تیم بودیم. تیم اول تیم احمد دادبین بود و در منطقه ای که کمین گاه آنان بود مستقر شد .خود من هم مسئول تیم دوم بودم  و در سه راهی جاده همدان - کبوتر آهنگ یک پاسگاه گشت قرار داده بودیم که کلیه ماشین هایی که رد میشدند را بازرسی میکردیم.
تیم سوم تیم حسین بود که قرار شد قبل از عملیات وقبل از غروب آفتاب با عباس پشتاره وارد پایگاه بشود وتا ساعت10 شب وارد اتاق فرماندهی بشود وجریان را به او بگوید واو را کنار بگذارد.
تیم حسین عملیات را انجام دادند و از آن لحظه حسین فرمانده پایگاه شد. ساعت 10:30به من بیسم زد. من وارد فرماندهی پایگاه شدم. باورم نشد وگفتم اگر داخل اتاق فرماندهی هستی دستور بده 2هواپیما پرواز کند گفت 3دقیقه دیگه که همین اتفاق افتاد.
قبل از اینکه کودتاچیان داخل پایگاه بیایند حسین آنجا را در اختیار گرفته بود. تعدادی از آنهارا گرفتیم تحویل حسین دادیم واز ساعت1نیمه شب تا4صبح با مهارت خاصی ازآن ها باز جویی میکرد. کودتاچیان را تحویل سپاه همدان دادیم وفردا صبح به تهران برگشتیم.


*خصوصیات اخلاقی شهید شهرام را بیان کنید؟
او یک دفترچه محاسبات سالیانه داشت میزان حقوق و درآمد خودرا وارد دفتر میکرد و آنچه را که اضافه می آمد برای دادن خمس و زکات خود به دفتر یکی از مراجع در قم می برد.
حسن همیشه ساعت7:30دقیقه صبح وارد پادگان میشد. ما در ساعت 9صبح در اتاق فرماندهی راجع به مسائل ومشکلات تیپ وماموریت ها و کارها جلسه داشتیم. فاصله آمدن به اتاق فرماندهی خیلی کم بود ولی تا حسین می آمد 2-3 ساعت طول میکشید. در طول مسیر افسرها،درجه دارها وکلیه نیروها با او برخورد میکردند ومسائل ومشکلات خودرا با اومطرح میکردند. اوبا کمال احترام وحوصله گوش میکرد وتا حد توان سعی در برطرف کردن آنها داشت یک احساس مسئولیت وجدانی نسبت به همرزمان خود داشت.
ملاک ارزیابی افراد را باور اعتقادی طرف مقابل نسبت به اسلام و قرآن میدانست. آنقدر ملایم و با آرامش بود که من یکبار ندیدم در محل کار عصبانی شود.
با تمام وجود کار می کرد.عاشقانه، دل سوزانه،ازهمه ی وجودش، همه زندگیش را برای جنگ گذاشته بود.می توانم به جرات بگویم حسین در تمام مدتی که کردستان بود،یک شب در رخت خواب نخوابید؛شب ها یا راز و نیاز می کرد یا جلسه بود.
قبل ازغذا خوردن چند دقیقه می خوابید و یا وقت هایی که کار نداشت. بقیه مدت بیدار بود.انگار خودش را فراموش کرده بود.
دستور که می دادند با تمام وجود دنبال می کرد چه موافق آن دستوربود چه مخالفش بود،طوری دستوررا  اجرا می کرد انگار نظر خودش بود.
تا وقتی تهران بود نماز جمعه اش ترک نشد.حسین همه کارهایش روی یک خط سیر بود که به خدا برسد برای ماندن دراین خط شبانه روز تلاش و زحمت می کشید. روزهای بلند وگرم تابستان را روزه می گرفت. من شیطنت می کردم،می رفتم تا روزه اش را بازکنم،می گفت:اصغرمستحبه. کسی که روزه مستحبی می گیردوقتی چیزی بهش تعارف کنی رد نمی کند،روزه اش را بازکنه .خیلی سربه سرش می گذاشتم،برخلاف اوکه جدی ومتین بود و البته مهربان.
بچه های سپاه هرچه قدر با بعضی ازبچه های ارتش مشکل داشتند به همان اندازه با حسین دوست و رفیق بودند. حسین هم آنها را دوست داشت وخیلی کمکشان می کرد .حسین هرکاری از دستش برمی آمد برای متحد کردن سپاه وارتش می کرد .شاید آن زمان خیلی ها این طور نبودند، اعتقاد داشتند که ارتش باید منحل  شود و می گفتند این ارتش ارتش زمان شاه است ونمی شود بهش اعتماد کرد ولی حسین هیچ وقت این طورفکر نمی کرد و با بچه های سپاه مثل برادر بود.همه قلبا دوستش داشتند؛ ارتشی ،سپاهی، بسیجی،پیش مرگ کُرد همه عاشقش بودند.
1-همرزم شهید
2-ازافسران انقلابی زمان شاه
3-متشکل از مقام معظم رهبری-تیمسار سلیمی –تیمسار رضا رحیمی –تیمسار شهبازی –سرلشکر شهید آقارب پرست
 

نظر شما
پربیننده ها